تبليغاتX
و خداوند عشق را آفرید...

و خداوند عشق را آفرید...

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند...

نرگسم ای گل نازم نکنه به پات ببازم

من میخوام برای چشمات این ترانه رو بسازم

اسم تو برام عزیزه از سر صدام زیادی

آخه این حس قشنگو به ترانه هام تو دادی

تو مثل تولد عشق تو مثل خاطره هستی

تویی اون گلی که با عشق سر راه من نشستی

نرگسم ای گل نازم نکنه به پات ببازم

من میخوام برای چشمات این ترانه رو بسازم

اسم تو برام عزیزه از سر صدام زیادی

آخه این حس قشنگو به ترانه هام تو دادی

تو یه پل برای رفتن از دل من تا ستاره

مثل بارون که تو پاییز رو گونه هام میباره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 23:44  توسط عاطفه  | 

تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 23:14  توسط عاطفه  | 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان،جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه میکردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان،دیگری پوشیده از صد جامه رنگین زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه،چند بزمی،گرم عیش و نوش می دیدم،نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم،نه گوش از بر استغفار این بیدادگر ها تیز کرده پاره پاره در کف زاهد نمایان سجه صد دانه میکردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم برای تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو،آواره و دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم که می دیدم مشوش عارف عامی ز برق فتنه این علم آدم سوز مردم کش،به جز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکر دیگری در این دنیای پر افسانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم به عرش کبریایی با همه صبر خدایی تا که می دیدم عزیزی نا به جا ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جای او باشم؟همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد،وگرنه من به جای او چو بودم،یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل فرزانه می کردم!

عجب صبری خدا دارد....!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 23:9  توسط عاطفه  | 

...!!!

زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند

    شعر من نیلوفر خشکیده در مرداب را ماند

     ابر بی باران اندوهم ، خار خشک سینه ی کوهم

    سالها رفته است کز هر آرزو خالیست  آغوشم

    نغمه پرداز جمال و عشق بودم  ، آه ...

    حالیا خاموش خاموشم

    یاد از خاطر فراموشم

    □□□

    روز چون گل می شکوفد بر فراز کوه

    عصر پرپر می شود این نوشکفته در سکوت دشت

    روزها اینگونه پرپر گشت

    لحظه های بی شکیب عمر

    چون پرستو های بی آرام در پرواز

    رهروان را چشم حسرت  باز

    □□□

    اینک اینجا شعر و ساز و باده  آماده است

    منکه جام هستی ام از اشک لبریز است می پرسم

    در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر برد  ؟

    در فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد  ؟

    در نوای ساز باید ناله های روح را گم  کرد ؟

    ناله ی من می تراود از در و دیوار

    آسمان اما سراپا گوش و خاموش است

    همزبانی نیست تا گویم به زاری  ، ای دریغ

    دیگرم مستی نمی بخشد شراب

    جام من خالی شده است از شعر ناب

    ساز من فریاد های بی جواب

    □□□

    نرم نرم از راه دور

    روز چون گل می شکوفد بر فراز کوه

    روشنایی می رود از آسمان بالا

    ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشاراست

    اما من ...

    همچنان در ظلمت شبهای بی مهتاب

    همچنان پژمرده در پهنای این مرداب

    همچنان لبریز از اندوه می پرسم 

    جام اگر بشکست  ؟

                ساز اگر بگسست ؟

                            شعر اگر دیگر به دل ننشست ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 22:24  توسط عاطفه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 14:11  توسط عاطفه  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 18:59  توسط عاطفه  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:50  توسط عاطفه  | 

كوچه ي شهر دل

كوچه ي شهر دل
كوچه ي شهر دلم
از صداي پاي تو خاليه
نقش صد خاطره از روزهاي دور
عابر اين كوچه خياليه
به شب كوچه دل
ديگه مهتاب نمي ياد
توي حجله چشام
عروس خواب نمي ياد
كوچه ي شهر دلم
بي تو كوچه غمه
همه روزاش ابريه
روز آفتابيش كمه
غم تنهايي داره
كوچه دل
بدون تو
همه شعر دفترم
مال تو براي تو
بوي دستاي تو داره
غربت دستاي من
ياد قصه هاي تو
مونس شب هاي من
به شب كوچه دل
ديگه مهتاب نمي ياد
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:41  توسط عاطفه  | 

من دوست نمی خواهم

 

من گریه نخواهم کرد من اشک نخواهم ریخت
من خسته نخواهم شد افسرده نخواهم شد
فریاد زنم فریاد:
من عشق نمی خواهم...
معشوق نمی خواهم
می خندم و می رقصم
فریاد زنم فریاد:
اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم
من درد جدا بودن بر گور عیان کردم
افسوس نخواهم خورد، افسانه نمی بافم
بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم
من زشت نمی گویم بر چهره معشوقم
او خوب و وفادار است! ، من خسته و رنجورم
امروز چنان دیروز افسوس نخواهم خورد
من یاد گرفتم عشق، بیگانه نمیداند
لیکن به دل شادم سرمشق کنم امروز
دنیای خودم گرم است
«
من دوست نمی خواهم »


 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 9:49  توسط عاطفه  | 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:47  توسط عاطفه  | 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:44  توسط عاطفه  | 

من از آن ابتداي آشنايي
شدم جادوي موج چشم هايت
تو رفتي و گذشتي مثل باران
و من دستي تكان دادم برايت
تو يادت نيست آنجا اولش
بود
همان جايي كه با هم دست داديم
همان لحظه سپردم هستيم را
به شهر بي قرار دست هايت
تو رفتي باز هم مثل هميشه
من و ياد تو با هم گريه كرديم
تو ناچاري براي رفتن و من
هميشه تشنه شهد صدايت
شب و مهتاب و اشك و ياس و گلدان
همه با هم سلامت مي رسانند
هواي آسمان ديده ابري ست
هواي كوچه غرق رد پايت
اگر مي ماندي و تنها نبودم
عروس آرزو خوشبخت ميشد
و فكرش را بكن چه لذتي داشت
شكفتن روي باغ شانه هايت
كتاب زندگي يك قصه دارد
و تو آن ماجراي بي نظيري
و حالا قصه من غصه تست
وشايد غصه من ماجرايت
سفر
كردن به شهر ديدگانت
به جان شمعداني كار من نيست
فقط لطفي كن و دل را بينداز
به رسم يادگاري زير پايت
شبي پرسيده ام از خود هستيم چيست
به جز اشك و نياز و ياد و تقدير
و حالا با صداقت مي نويسم
همين هايي كه من دارم فدايت
دعايت مي كنم خوشبخت باشي
تو هم تنها
براي خود دعا كن
الهي گل كند در آسمانها
خلوص غنچه سرخ دعايت



 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:35  توسط عاطفه  | 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:26  توسط عاطفه  | 

میمیرم برات...

می میرم برات

نمی دونستی می میرم بی تو بدون چشات

رفتی از برم,تو می دونستی که دلم بسته به ساز صدات

آرزومه که نمی دونستی که من می میرم برات ،می میرم برات

 

عاشقم هنوز

نمی خواستی که بمونی و بسوزی به ساز دلم

گفتی من می رم ،نمی خواستی بری تا فرداها گل خوشگلم

برو راهی نیست تا فرداها از آب و گلم ،از آب و گلم

 

سفرت به خیر

اگه می ری از اینجا تک و تنها تا یه شهر دور

برو که رفتن بدون ما می رسه به یه دنیا نور

برو که رفتن بدون ما می رسه به یه دنیا نور ،به یه دنیا نور

 

سفرت به خیر

برو گر شکستی زمن می تونی دوباره بساز

از دلی شکسته نا امید و خسته تو باز غرور

از دلی شکسته نا امید و خسته تو باز غرور ،تو بازم غرور

 

نمی خوام بیای

نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی

نمی خوام ازت، نمی خوام مث یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی

برو تا بزرگی می خوام که فقط آرزوم بشی ،آرزوم بشی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 16:28  توسط عاطفه  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 16:24  توسط عاطفه  | 

این یکی از محشرترین آهنگای دنیاست مطمئنم خوشتون می آد


Amor mio
amor mio por favor
tu no te vas
Yo cuentare a las horas
que la ya veo

Amor mio
amor mio por favor
tu no te vas
Yo cuentare a las horas
que la ya veo

Vuelve
no volvere no volvere no volvere
No quiere recordar no quiere recordar

Vuelve
no volvere no volvere no volvere
No quiere recordar no quiere recordar




يار من
يار من لطفآ نرو..
من لحظه ها را خواهم شمرد
تا او را ببينم

برگرد
من ديگر باز نخواهم گشت...باز نخواهم
گشت...
نمي خواهم به خاطر بياورم..نمي خواهم...

برگرد
من ديگر باز نخواهم گشت...باز نخواهم
گشت...
نمي خواهم به خاطر بياورم..نمي خواهم...

PETRI TU COROZON
از قلبت بپرس.....
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:51  توسط عاطفه  | 

نمی خواهم به جز من دوستدار دیگری باشی

برای لحظه ای حتی به فکر دیگری باشی

نمی خواهم صفای خنده ات را دیگری بیند

نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشیند

نمی خواهم که نقش چهره ای یادت بماند

نمی خواهم نگاهی به نگاه پاکت آویزد

نمی خواهم جز من بگیرد دست تو دستی

نمی خواهم میان ما جدایی سایه اندازد

خیال دیگری بنیان عشق ما بر اندازد

نمی خواهم به غیر من دوستدار دیگری باشی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 19:40  توسط عاطفه  | 

نوروز 1387مبارك
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:18  توسط عاطفه  | 

سلام دوستاي خوبم  

بالاخره قالب رو عوض كردم نظرتون راجع بش چيه ؟مي دونم عاليه

سال نوتون مبارك عيد به همه خوش بگذره عيدي ما هم يادتون نره ها..........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:3  توسط عاطفه  | 

01) English : I Love You

02) Persian : To ra doost daram

03) Italian : Ti amo

04) German : Ich liebe Dich

05) Turkish : Seni Seviyurum

06) French : Je t'aime

07) Greek : S'ayapo

08) Spanish : Te quiero

09) Hindi : Mai tumase pyre karati hun

10) Arabic : Ana Behibak

11) Iranian : Man doosat daram

12) Japanese : Kimi o ai shiteru

13) Yugoslavian : Ya te volim

14) Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida

15) Russian : Ya vas liubliu

16) Romanian : Te iu besc

17) Vietnamese : Em ye^ Ha eh bak

18) Syrian/lebanese : Bhebbek

19) Swiss-German : Ch'ha di ga"rn

20) Swedish : Jag a"Iskar dig

21) Africans : Ek het jou li ...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 18:33  توسط عاطفه  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 23:7  توسط عاطفه  | 

سلام به همه ي دوستاي خوبم بابا كشتين منو از بس گفتين مطالب درشته دسترسي به كامپيوتر نداشتم الان درستش كردم ان شالا خوبه ديگه مگه نه؟

قراره واسه عيدهم قالب رو عوض كنم به هر حال يه تغيير لازمه مگه نه؟با نظراتون ما رو راهنمايي كنيد دوستون دارم خدانگهداره همگي

                                                          باباي...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 21:12  توسط عاطفه  | 

...من،مناجات درختان را هنگام سحر ،رقص گل يخ را با باد

نفس پاك شقايق را در سينه ي كوه ،صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاينده ي هستي را در گندم زار ،گردش رنگ و طراوت را در گونه ي گل

همه را مي شنوم،مي بينم.من به اين جمله نمي انديشم!

به تو مي انديشم.

اي سراپا همه خوبي ،تك و تنها به تو مي انديشم.

همه وقت،همه جا،من به حر حال كه باشم به تو مي انديشم.

تو بدان اين را،تنها تو بدان،

توبيا،تو بمان با من،تنها تو بمان

جاي مهتاب به تاريكي شبها توبتاب

من فداي تو ،به جاب همه گل ها تو بخند

اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز

ريسماني كن از ان موي دراز ،تو بگير،تو ببندا

تو بخواه،پاسخ چلچله ها را ،تو بگو،غصه ي ابر هوا را،تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در رگ ساغر هستي تو بجوش

من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقيست

آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش!

                                                                                                           فريدون مشيري

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 21:24  توسط عاطفه  | 

 

سلام به همه ی دوستای خوبم ولنتاین به همتون خوش بگذره!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 18:42  توسط عاطفه  | 

من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من

اینگونه گرم و سرخ

احساس می کنم

در بدترین دقایق این شام مرگزای

چندین هزار چشمه خورشید در دلم

می جوشد از یقین؛

احساس می کنم در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس

چندین هزار جنگل شاداب

ناگهان

می روید از زمین ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 16:57  توسط عاطفه  | 

Everyday for us something new

Open mind for a different view

And nothing else matters

Never cared for what they do

Never cared for what they know

But I know

Never cared for what they say

Never cared for games they play

Never cared for what they do

Never cared for what they know

And I Know

So Close , no matter how far

Couldn`t be much more from the heart

Forever Trusting who we are
No, nothing else matters

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 16:38  توسط عاطفه  | 

Every one asks me why do I love you

I stay quiet

If I tell them the reason of my love

Then they will love you too

And I don`t wanna share my love

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 16:26  توسط عاطفه  | 


If you live to be a hundred
I want to live to be
a hundred minus one day,
so I never have to live
without you

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 16:20  توسط عاطفه  | 

اومدم !

سلام به همه دوستاي عزيزم ، خصوصا عاطفه عزيز

ولنتاین مبارک !

عاطفه جان اين چند وقته كه دستم به امتحانا بند بود نتونستم به اینجا سر بزنم . ایشالا از این به بعد بیشتر میام و اگه مطلبی داشتم که در حد وبلاگت بود حتما می ذارمش .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 16:10  توسط عاطفه  | 

چرا عاشق نباشم؟؟؟

من که می دانم شبی عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد

من که می دانم که تا سرگرم بزم هستی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد

پس چرا،پس چرا عاشق نباشم

من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست

بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست

من که می دانم اجل ناخوانده و بی دادگر

سر زده می آید و راه فراری نیست نیست

پس چرا،پس چرا عاشق نباشم

من که می دانم شبی عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد

پس چرا،پس چرا عاشق نباشم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 1:37  توسط عاطفه  |